![]() |
![]() |
|
| حرفهای پراکنده ...احساسات مقطعی...شعرهای ناتمام |
|
بعد این همه وقت اومدم اینجا
خیلی وقت میشه که هیچی ننوشتم خیلی وقته که ذهن منسجمی نداشتم الان هم ندارم به شدت دچار تناقض شدم خودم اسمشو گذاشتم بحران ۲۴ سالگی باورهایی که داشتم حتی اعتقاداتم با خواسته هام هیچ تناسب و هم خوانی نداره گیر کردم کم کم داره من دو سه سال پیشم گم میشه زیاد از چیزی که هستم راضی نیستم خوشحالم...؟! عصبانیم...؟! ناراحتم...؟! خر مستم نمی دونم.......... نمی دونم.......امیدوارم زودتر بگذره.......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 19:39 توسط سارا |
|
|
دیگه منتظر عوض شدن فصلها نیستم تا برام یه اتفاق تازه باشه
هر روز برام یه حادثه ی تازست یه حرف نو یه معنای جدید توی فصل پاییز احساس داغ تیر ماه رو دارم من توی هر لحظه از زندگی چهار فصل رو تجربه میکنم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آذر1387ساعت 12:19 توسط سارا |
|
|
آدم عوض میشه خیلی هم زیاد
طوری که دیگه خودت خودتو نمیشناسی کارای میکنی که باورت نمیشه این یعنی چیزی که همه ی ما هستیم این یعنی چیزایی که همه ی ما میخوایم این یعنی اینکه همه ی ما در عین متفاوت بودن مثل همیم خیلی سخت میشه که آدم اینقدر قابل پیش بینی باشه گاهی آدم میترسه که چرا اینقدر آسیب پذیر میشه ترسها دلخوشیها نیازها و و و و . . .
به نظر من شبیه بودن آدما همیشه ترسناک بوده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آبان1387ساعت 19:10 توسط سارا |
|
|
وقتی آیینه ی اتاقم رو گرد گیری میکنم یه حس خیلی خوبی پیدا میکنم
یه جورایی انگار خودمو توش بهتر میبینم با خودم بهتر حرف میزنم حتی شاید رو راست تر بشم بهتر میتونم پیش خودم به بعضی چیزا اعتراف کنم مثلا اینکه بعد پنج سال وقتی بر حسب تصادف عکستو میبینم هیجان زده میشم و طبق عادت انگشتمو گاز میگیرم ولی به هر حال دیگه نیستی شدی بخشی از خاطرات گذشته زندگی من به خاطرات و آرزوهای جدیدی احتیاج داره و با همه ی خوب و بدش ادامه داره نمیدونم شاید... یه روزی... یه جایی... یه زمانی... ... شایدم دیگه نباید آیینه ها رو گرد گیری کنم...
پ.ن) ۱-این پاییز هنوز از راه نرسیده تمام زندگیه من یکیو که به هم ریخته
۲-فکر کنم وبلاگم یک ساله شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 1:14 توسط سارا |
|
|
خیلی وقت بود که انگار دور از آدم بودم
یه جورایی خیلی حساب کتاب میکردم تقریبا دو سال گاهی به خودم میگفتم....آمیرزا زیادی عقلانی فکر میکردم حالا میخوام بدون اینکه از اون طرف بوم بیفتم قضیه رو حل کنم یعنی دلم رو هم در نظر بگیرم این جوری شاید بعضی چیزا راحت تر پیش بره توی سن بیست و سه سالگی احساس یه زن سی و پنج ساله رو داشتم ولی توی این چند روز اخیر کلی تصمیم جدید گرفتم که دوباره دارم میشم بیست و سه ساله خیلی حس خوبیه حس بیست و سه سالگی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 17:42 توسط سارا |
|
|
هر چی بیشتر میگردم کمتر نشونی ازت پیدا میکنم
نمیدونم کجایی.... دیگه کم کم داره اهمیتشو از دست میده فقط یه چیز ... به درک... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 18:33 توسط سارا |
|
|
و هنگامی که آخرین کودک خلق شد
خداوند از روح خود در او دمید پس روح خداوندی که دلیل همبستگی جهان بود تمام شد به ناچار جهان از هم گسیخت و از هم شکافته شد سپس هنگامی که همه چیز از بین رفت همه ی انسانها با طبیعت آغشته و نابود شدند تمام ارواح آزاد شدند و خداوند بار دیگر شکل گرفت ولی اینبار آلوده به گناهان هزاران و میلیونها سال گناه بشریت بنابراین برای بازیابی دوباره ی خود روز رستاخیزی قرار داد تا به پیرایش خود به پردازد و اینگونه ما انسانها به عقوبت دچار شدیم تا گناهان ما به شعله ی آتش پاک بسوزد خداوند پاک گردد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0:10 توسط سارا |
|
|
مرا با همه ی رگهای تنم به این زمین خاکی بسته اند
تنها ذهن سرشار از رویای من جرات پرواز دارد آفتاب به قریبی مرا می خواند رشوه رختی از نور است راهی بس دراز است کندن و رفتن آسمان منتظر است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 13:42 توسط سارا |
|
|
مثله اینه که یه بار بزرگی رو از روی دوشم برداشتم
خستگی ها و فشار این چند وقت خوب پوستمو کند حالا میتونم به کارایی که می خوام برسم ولی اونا هم اینقدر زیاده که نمیدونم از کجاش شروع کنم میخوام برم کلاس ویلن اونم بدون اینکه به کسی بگم یا صداشو جایی در بیارم یه کلاسی پیدا کردم که خودش اتاق تمرین داره میخوام یه تابستون رنگی داشته باشم با کلی رنگهای آبرنگی باید برم کلی مقوای آبرنگ بخرم اگه این وسط بین این کارا و البته کلاس زبانم که سه روز در هفته است جایی پیدا کردم کلاس خیاطی هم خیلی دوست دارم برم چون مدلهایی که توی ذهنم دارم برای پیاده شدن دارن ذهنمو قلقلک میدن البته ورزش هم دیگه نباید ترک بشه کلی موزیک سفارش دادم کلی فیلم میخوام ببینم کلی کتاب واس خوندن دارم هه هه...البته چون تا چند وقت دیگه زبان انگلیسی که می خونم به یه جایی میرسه دنبال کلاس اسپانیش هم هستم یه کار دیگه هم که دوست دارم اینه که کلاس منبت و پیکر تراشی برم که میدونم حالاحالاها نمیشه در ضمن یه تور کویر هم میخوام برم که میشه تقریبا اواخر مهر ماه خوب خوب... سارا جون خسته نباشی از این همه کار ..... آهان و یه کار مهمتر اینه که اول از همه پرتقال فروش رو پیدا کنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 11:4 توسط سارا |
|
|
راجع به همه نظر میدی
خودت رو آدم خیلی درستی میدونی ولی یه موقع نوبت خودت میرسه دچار حسی از سر در گمی میشی شاید یه چیزی میخوای عوطف انسانی و حسی از خواهشها و تمایلات درونی سر بلند میکنه چیزی که همیشه سرکوب شده و هیچ وقت جوابش رو منطقی ندادی همیشه به صورت احمقانه ای انکار شده ولی ذهن آدم خیلی پییچیدست بر حسب تک تک دیده ها و شنیده هات برات نقشه میکشه یه نگاه یه حرف میتونه همه چیز رو به هم بریزه ذهنت می خواد جولان بده ولی خودت نمی خوای حتی نمی دونی باید بهش راه بدی یا نه چرا نمی خوای؟ میترسی؟ آره ...به همین سادگی... میترسی ترس از ناشناخته های وجودت ترس از اینکه به یک باره تصویر آدم مثبتی که از خودت داشتی بشکنه که تبدیل بشی به یک ضد قهرمان برای خودت سخته که ببینی میتونی آدم بده هم باشی و بفهمی که تو هم میتونی هم رده ی یه دزد یه جانی یه زنا کار قرار بگیری در واقع اون بخش تاریک وجودت سر بلند میکنه و تازه میفهمی آدم هایی که همیشه اونا رو دسته بندی میکردی سیاه و سفید دیگه وجود ندارن میترسی از قضاوت راجع به رنگ خودت در واقع اینجاست که تو به رنگ خاکستری ایمان میاری............... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 0:40 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
sanaz dast neveshtehaye yek pezeshk do ghadam ta khod barune poshte shisheha ba to sadeam del khasteh vaziyate beynabeyniyat persiancrown |
|
RSS
|